X
تبلیغات
دل نوشته های سعیده پورشاه نظری

دل نوشته های سعیده پورشاه نظری

 

 

بسم الرّحمٰن الرّحيم

 

پاينده باد ايران و ايرانى

 

و زنده بادا جوانان پاک نهاد اين سرزمين

 

سلام دوستان عزيزوصبورم وعيد برشما مبارک . عيد فطررا ميگويم و تبريک عيد نوروزباشد طلب شما . که به شرط حيات شايد انشاالله اواخر سال 91 و در دل نوشته بعدى ، نوروز 88 و89 و90 را يکجا به شما تبريک بگويم که هم فال است وهم تماشا !!!!!! که فالش صرفه جويى است والگويى براى بهينه مصرف کردن وقت  . وتماشايش را هم خودتان حدس بزنيد ديگر، چرا همه کارهاى سخت سخت را من بايد بکنم؟!!!!!!!

وازآنجا که من هميشه با واگن عقبى مى رسم ؛ ازواگن جلويى ها خواهش مى کنم چشم هايشان را با آب خوب بشويند تا کم نمک شود . مبادا که مرا چشم کنند ودنياى مجازى، چنين وب لاگ نويس نابغه وپرکارى را از دست بدهد؟ نه خودمانيم واقعاً حيف نيستم؟!!!!!!!!

هرکسى را بهرکارى ساختند

                                      سعيده را هم قهرمان تنبلى وکاهلى پرداختند

دواشاره: يکى اينکه دردل نوشته قبلى " صاعقه " را به اشتباه " ساعقه " نوشته بودم که برمن ببخشاييد. وحرف وحديث بسياراست درمورد " غلط املايى درروزگارما " که درآينده ودرنوشته اى مستقل به آن خواهم پرداخت .

ودوم اينکه بازهم دردل نوشته پيشين بين پايان نوشته وقسمت نظرخواهى ، فاصله اى زياد وغيرعادى بوجود آمده که به گمان من مانع نظردادن خوانندگان ميشود. که پوزش مرا بپديريد .

درضمن دردل نوشته فعلى منظوراز" ياورا " اعضاى جامعه ياورى فرهنگى هستند که مؤسسه اى خيريه ومدرسه سازاست . ومن نيزعضوى کوچک و3 ساله ازجامعه ياورى هستم . واصلاً آشنايى من با ياورى و ياوران بود که مرا به فکر وب لاگ نويسى انداخت .

درهرحال بسيارى ازدوستان خواستارنشانى، شماره تلفن، اى ميل وآدرس

سايت جامعه ياورى بودند که درزيرتقديمشان مى کنم .

 

 

تلفن: 8 - 26402606

نشانى: خانه ياورى: تهران خيابان دکترشريعتى جنب شهردارى منطقه 3 خيابان کوشا ميدان جوانان پلاک 5 

سايت: www.yavari.ir    

اى ميل: info@yavari.ir  

هميشه شما ازمن دعا مى خواهيد؛ اما اين بارمن صميمانه ازشما خواهش مى کنم که دعايم کنيد . دعايم کنيد که بتوانم به عهد وپيمانم وفا کنم .

عهد وپيمانى که درآغاز، بسته ام . اما بجاى وفا ، جفايش کرده ام .  

که بتوانم هرچه بهتروبهتروبهتروهرچه بيشتروبيشتروبيشتربنويسم .

که بتوانم آنچنانکه دلم ميخواهد بنويسم ؛ ميدانيد دوست دارم چگونه بنويسم ؟ دلم ميخواهد چنان وچندان بنويسم که ديگر رمقى به جانم نماند اما افق اميدى شوم ازبراى شما . حتى اگرشده فقط يک جفت چشم ، اين افق را ببيند وسرابش نپندارد .

که بتوانم واقعاً " به روز" باشم ؛ نه اينکه " به ماه " و" به سال " هم نباشم!!!!!!!!!!!

واما................

 

آى آدما آى آدما / پائيزاومد / پائيزاومد /

فصل رنگ آميزاومد / مهردل انگيزاومد /

مدرسه ها بازشد / زندگى آغازشد /

سلام سلام به بچه ها / بزرگترا / به مادرا / به پدرا /

سلام سلام ابتدائى ها / راهنمائى ها / دبيرستانى ها / پيش دانشجوها / دانشجوها / فارغ التحصيل ها / ترک تحصيل ها /

سلام سلام به معلم ها / به مديرا / به استادا / بازنشسته ها /

سلام سلام به فراش ها / به ديگرزحمتکش ها /

سلام سلام به همه شمايى که روزى به مدرسه مى‌‌ رفتين /

وهمه شمايى که اصلا‌ً مدرسه اى نديدين /

اما آرزوداشتين ؛ که مدرسه ببينين / که درس خوندن بتونين /  

سلام سلام به ياورا / مدرسه سازا / به همه شمايى که مدرسه مى سازين /

دل ها رومى نوازين / بچه ها روشاد مى کنين / انديشه آباد مى کنين /

همه وهمه خوش اومديد / به زندگى خوش اومديد /

 

 

زندگى چيه ؟!!! زندگى همون عاشقيه / زندگى خود ِعاشقيه /   

عاشقى چيه ؟!!!! عاشقى همون دل دادنه / دل باختنه / دل بردنه /    سرتا به پا دل شدنه / بخاطردل بودنه / بخاطردل مردنه /

ازدرد عشق ، ازغم عشق بسوختنه بسوختنه بسوختنه /

دربرابراين درد وغم ، دنيا وعقبىٰ نخواستنه /

تقدس و والايى و پاکى عشق فهميدن وفهموندنه / سياوشانى رفتنه /     

ليلى ومحنون بودنه / شيرين وفرهاد شدنه /

عاشقى چيه ؟!!!! عاشقى همون حق گفتنه / حق ديدنه / حق خواستنه /

به غيرحق نکردنه / درپى حق دويدنه / بخاطرش سردادنه /

منصورحلّاج بودنه / دکترمصدق شدنه / اميرکبيرى رفتنه /     

عاشقى چيه ؟!!!! عاشقى همون زور رو به زيرکشوندنه /

شاخ زر رو شکوندنه / کلاغ تزوير، پروندنه / ظالم ومظلوم نبودنه /

مثل "على جان" شدنه / مثل " زينب جان " زيستنه /

مثل "حسين جان " رفتنه /

عاشقى چيه ؟!!!! عاشقى همون مادربودنه / پدرشدنه / بچه داشتنه /

بچه رو، جان دونستنه / با نفس هاش زنده بودنه / با نبودش مرده موندنه / اززحمت و اذيت هاش دل خون وعاصى شدنه /

ازخنده ها وخوشى هاش به آسمون پروازکردنه /

ازغصه هاش تا هميشه گريستنه / جوروجفاش پوشوندنه /

بى وفايِى هاش نديدنه / مثل يعغوب کورشدنه / مثل ايوب صبرکردنه /

عاشقى چيه ؟!!!! عاشقى همون کارکردنه / زحمت کارکشيدنه /

سختى کارچشيدنه / بخاطردرستى کار، خواب وقرارنداشتنه /

بخاطرخوبى کار، ازهمه چيز گذشتنه / با دل وجان کاربه ثمررسوندنه / انتظارحاصل کارکشيدنه / حاصل اعلىِ خواستنه /

مثل محصول يه مزرعه / مثل توليد يه کارخونه /

مثل دست پخت يه کدبانو/ مثل روندن وپروندن ونشوندنه يه هواپيما /

مثل پاکى وتميزى ونظافت خيابونها /

عاشقى چيه ؟!!!! عاشقى همون زيبايى ها روديدنه /

زيبايى رو درک کردن وفهميدنه / شوروشوق زيبايى ها کشف کردنه/ انکارهيچ زيبايى رو تاب وطاقت نياوردنه/ زيبايى ها روساختن وآفريدنه/ اززيبايى لذت بردنه/ بخاطرش حيران و شيدا شدنه / مثل بيکران ِ هستى/

 

 

مثل چهره وپيکرهٔ يه انسان / مثل رويا و زمزمه طبيعت /

مثل نواى موسيقى/ مثل آواى آسمانى يه حنجره/ مثل تابلوى يه نقاش/

مثل اثر يه عکاس/ مثل شعراى يه شاعر/ مثل بناى يه معمار/    

عاشقى چيه ؟!!!! عاشقى همون درس خوندنه/ درس دادنه/

شاگرد واستاد شدنه / علم ودانش آموختنه / انديشيدنه / تعقله / تفکره / درپى کشف ماجرا ، ازاتم وازذرّه هاش تا کهکشون کاويدنه /

ازبراى کشف رموز ازبراى علم وفنون رياضت ها کشيدنه /

چه سختى ها بدبختى ها چه رنج هايى که بردنه /

آوارگى‌ ها دربدرى ها چه تبعيد ها که ديدنه / زندان وحبس افتادنه /

بى خوابى ها‌ جان کندن ها چه زحمت ها کشيدنه / ازجملهٔ اين عاشقا:

ابن سينا ها / ابوريحان ها / گاليله ها / ملاصدرها / اديسون ها /

حسابى ها /

عاشقى چيه ؟!!!! عاشقى همون بى انتها صبرکردنه/ تاب وطاقت آوردنه/ 

ايمان ازدست ندادنه / ازخدا برنگشتنه / اميد داشتنه / مقاومته / استقامته / ظرفيت ولياقته / ازته دل رضايته / ازسر ِصدق شکرخدا روکردنه /

ازته دل خنديدنه / شاد بودنه / با دل وجان توکله / راه خلاف نرفتنه /   نان حروم نخوردنه / عدالته / شجاعته / صداقته / دشمنى با حقارته /  خود رو برترنديدنه / خود روکمتر ندونستنه /

نشکستنه نشکستنه نشکستنه / نشکوندنه نشکوندنه نشکوندنه /

ازجملهٔ اين عاشقا ميتونن باشن:

همه فقيرا / خيلى پولدارا / خيلى خيلى قدرت دارا / اکثرمريضا /

همه يتيم ها / همه عقيم ها / همه محروم ها / همه معلول ها / داغديده ها / ورشکسته ها / دل شکسته ها / زندانى ها / اغلب جوون ها /خيلى ازپيرا/ گرفتاراى خشونت خونواده ها / بى سرپرست ها / بد همسرا /

اغلب بيوه ها / اکثرمشهورها /

عاشقى چيه ؟!!!! عاشقى همون انسان بودنه/ انسان شدنه/ انسان موندنه/ 

آزاداگيه/ نخواستنه بردگيه/ شرافت وکرامت انسانيه/ مهربونيه/ نيکوکاريه / صلح دوستيه / محبته / شفقته / مبارزه با خشونته /

مبارزه با جهالته / مبارزه با بت وبت پرستيه /

مبارزه با ايمان هاى  دروغيه/ مبارزه با ريا وفريبکاريه /

مبارزه بخاطرآزادى خدا داديه / بخاطرش شنکجه وزندان واعدام شدنه /

 

 

بخاطرش همه چيزوهمه کس ازدست دادنه /

بخاطرش هجرت وغربت کشيدنه / ازجملهٔٔٔٔٔ اين عاشقا /

ازاول تاريخ تا حالا:

همه انبياء / همه اولياء / همه مصلح ها / قهرمان ها / مبارزا /

عاشقى چيه ؟!!!! عاشقى همون عبادته / مراقبه است / مکاشفه است / مشاهده است / پيمودنه شريعته / گذشتن ازطريقته / رسيدن به حقيقته /

شهامت ازانسان پروازکردنه / سعادت تا به خدا رسيدنه /

خدا روعاشق يافتنه / خدا رو معشوق ديدنه /

فهميدن وخجالت از نادانى ودخالت ما آدما توکارخداست /

فهميدن وخجالت ازرحمانى و رحيمى وصبرخداست /

فهميدن وخجالت ازهيچ بودن وبى وفايى آدميزاد پرمدعا دربرابرعشق خداست / ازجملهٔ اين عاشقا: همه انبياء / همه اولياء /

همه عرفا وفيلسوف ها وعلماى واقعى/ مولاناها / بايزيد ها /

شيخ اشراق ها / ارسطوها / مترلينگ ها /

آى آدما آى آدما /

لحظه به لحظه زندگى آغازميشه / عاشقى هم سازميشه /

سازعاشقى که کوک شد / رقص زندگى شروع شد / شکفتن شکوفه /

رسيدن يه ميوه / تولد يه بچه / بازشدن مدرسه / طلوع يک ستاره /

نو شدن يه سلول / هست شدن يه مولکول / وَو وَو وَ......... وَو وَو وَ /

لحظه به لحظه زندگى آغازميشه / عاشقى هم سازميشه /

اگه عاشقى پس زنده اى / اگه زنده اى پس عاشقى /

اما اگه نه عاشقى / پس مرده اى / پس مرده اى /

اما اگه خودت بخواى / خدا هم بخواد / ميتونى عاشق باشى /

ميتونى زنده بشى /

گريه بُدم خنده شدم مرده بُدم زنده شدم

                                             دولت عشق آمد ومن دولت پاينده شدم

 

                                                                              حق يارتان

                                                                  دوستارهميشگى شما                 

                                                                  سعيده پورشاه نظرى

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 13:23  توسط سعیده پورشاه نظری  | 

 

 

بسم الرّحمٰن الرّحيم

 

پاينده باد ايران و ايرانى

 

و زنده بادا جوانان پاک نهاد اين سرزمين

 

با سلامى که بوى خوش آشنايى را ازسوى اين بى وفا دوست به مشام شما دوستان وياران وفادارومهربانش، برساند.

نه توجيه مىِِ کنم، نه توضيح مى دهم. چرا که مقصرم ومعترف.

وفقط پوزش مى خواهم اما، خوش ميدانم که اين پوزش، نه مرا سود کفايت است ونه شما را سبب رضايت.

ولى خالصانه وخاشعانه ازنازنين خدايم مى خواهم که مرا وکيل باشد و کمک وياريم رساند وخود نيززانوى اشترم مى بندم تا آن توش وتوان را دست يافته ويا پا يابم!!! که به عهد وپيمانى که با خدايم، خودم وشما عزيزان بسته ام ؛ وفا نمايم. آمين يا رب العالمين.

واما...........

 

<<هر بار که می روی، رسیده ای!>>

 

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.

 

آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند؛ و دورها همیشه دور بود.

 

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.

 

پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:

 

"این عدل نیست، این عدل نیست، کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی.

من هیچ گاه نمی رسم، هیچ گاه. و در لاک سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی."

 

 

 

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد . زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود.

 

و گفت: "نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد.

 

چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است، حتی اگر اندکی.

                و هر بار که می روی ، رسیده ای.

 

و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست،

 تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛

 

پاره ای از مرا."

 

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت.

 

دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.

 

سنگ پشت به راه افتاد و گفت:

 

" رفتن، حتی اگر اندکی؛"

 

 و پاره ای از "او" را با عشق بر دوش کشید.

 

منبع:

Best Regards

Masoum Goodarzi

 

 

آنگاه که اين ايميل را خواندم طوفانى سخت دردلم برپا شد.

آسمان دلم رعد وبرقى زد وساعقه اى. وآتشى که ساعقه دراين دل افکند بد جورى سوزاندش. وشعله هاى آن تا گلويم زبانه کشيد وبغض آتش راه گلورا بست وابرچشمانم باريدن آغازيد.    

باران بند نمى آمد واشک ها سيل شد ومرا درخود غرقه کرد.

وقتى به خود مى آيم؛ هفته ها ازآن خواندن گذشته وسيل، آن ايميل را به وبلاگم آورده است!! ابتدا تعجب کرده وحيران مى مانم که چرا؟!

آخرمن ازهمان آغازوبلاگ نويسى براين نيّت بودم که هيچگاه ازمطالب

 

 

ديگران استفاده نکنم. زيرا فکرميکردم وميکنم که شايد کسى خوش نداشته  ويا راضى نباشد که ميوه اش، بچينم. هرچند که خود، درخت ميوه اش را درباغ اينترنت کاشته وبه رايگان دردسترس همه قرارداده باشد.

وازآن گذشته، خوش داشته ودارم که آنچه دروب لاگم ميگذارم واقعاً از عمق وريشه وجودم، ازگنج نهانى درونم، يعنى از"دلم" برآمده؛ وازروى حقيقت، "دل نوشته ام" باشد.

ولى هرچه ميکنم نميتوانم آن سنگ پشت را رها کنم . دلم مى خواهد اودر وب لاگم باشد وبماند. تا هميشه .

احساس خاصى به اودارم ودليلش را هم ميدانم .

آن سنگ پشت، من هستم!! آرى من هستم!!!!

واما وخوشا که درزندگى‌ همواره رفته ام وهمواره رسيده ام لحظه به لحظه وعاشقانه. 

باورنمى کنيد؟ اما کاش باورکنيد.

بارم سنگين است چنان سنگين که هيچ ميزانى را نمى گنجد .

بارم معلوليت است واضافه بارم: محروميت، وابستگى مطلق واجبارى‌ به ديگرى، عدم استقلال خصوصى، ترحم، تحقير، عدم حرمت واحترام بعنوان انسانى عاقل وبالغ، تنهايى، بى همدمى، شرم وحزنى مدام ونهان ازايجاد رنج وغم وزحمت بى پايان ازبراى ديگران ووووووووو...........

ورفتن وره سپارى ام کند است ودشوارچنان دشوارکه دشوارى ازآن به ستوه آيد وچنان کند که سکون را حوصله سربَِِرَد.    

واما وخوشا که درزندگى همواره رفته ام وهمواره رسيده ام لحظه به لحظه وعاشقانه.

باورنمى کنيد؟ اما کاش باورکنيد.

من مامورم ، ومعذورومسؤول. بايد بروم. بايد اين "پاره" را بردوش کشيده وبا خود ببرم. کجا ؟ بى نهايت. چرا ؟ دوست را رضايت.   

معذورم چرا که خدايم، معبودم، محبوبم، اين "کار"‌ را به من واگذارده است ومرا امربه انجام آن داده است.

ومسؤولم چرا که انتخاب "راه" وچگونه "رفتن" را ، اختياربا من است.

رفتنى: آگاهانه يا جاهلانه، واقعبينانه يا واقعيت گريزانه، خوشبينانه يا بدبينانه، بخردانه يا نابخردانه، خاضعانه يا متکبرانه، اميد وارانه يا مأيوسانه، متفکرانه يا سهل انگارانه وعاشقانه يا خود بينانه.

 

 

ومن اين "پاره" را ازجان دوست تردارم با همهٔ سنگينى اش وبا تمام درد ها وزجرها وکمبود ها وسختى هاى پيدا وناپيدا وتوانفرسايى که براى من دربرداشته وخواهد داشت . 

اينها شعارنيست. خود دلسوزى وخود آزارى هم نيست. دلخوش کنک وخود فريبى هم نيست. ازسربى خيالى وبى عارى وبى خبرى وشکم سيرى وخودنمايى هم نيست. اينها حقايقى محض است وبى انتها وزيبا که من درهرباررفتنم به جزئى ازآن رسيده ام .   

56 سال است اسيرزمينم . اسارت زمين ميدانيد يعنى چه؟!!!!!!‌

وبخاطراسپاسم شديدى که داشته ودارم وعواملى ديگر، درخطرقطع نخاع هم هستم. که اگرخداى ناکرده روزى قطع نخاع هم بشوم. پس ازچندى گريه وشيون وناراحتى که امرى طبيعى است وذاتى انسان؛ آنگاه که خود را دوباره پيدا کرده وازبى وفايى وناسپاسى خويش شرمنده گردم. به يقين درآن شرايط نيز، رفتن هاى بسيارخواهم داشت ورسيدن هاى بسيار. 

وشما اى عزيزى که اين دل نونشته را ميخوانى. هرکه هستى، درهرکجا، درهرسن، درهرموقعيت وبا هرشرايطى که دارى؛ خوب يا بد ويا بد تر ازبد.

نيک بدان که من، نه تعريف وتمجيد وتحسين را خوش دارم .

ونه دست زدن ها وهورا کشيدن ها وشهرت وازاين قبيل، دردى از دردهاى مرا درمان است.

وتنها مراد من ازنوشتن ويگانه چيزى که دراين مقوله برايم مهم است و  با ارزش ؛ اثرى است که اين دل نوشته ها برشما مى گذارد.

که اگراثرى باشد مانا، هميشگى، عميق وتحول برانگيزدرزندگى ات؛ هم توبرنده اى هم من. زيرا هردو، يکباررفته ايم ورسيده ايم.

وگرنه حتى اگرآتشى هم برجانت افکند ولى آن آتش به خاموشى گرايد و   زخمى هم برجاى نگذارد؛ هم توبازنده اى هم من. 

واما وخوشا که درزندگى همواره رفته ام وهمواره رسيده ام لحظه به لحظه وعاشقانه.

باورنمى کنيد؟ اما کاش باورکنيد.

 

                                                                 دوستدارهميشگى شما

                                                                                     سعيده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 17:38  توسط سعیده پورشاه نظری  | 

 

 

یا حبیب

 

پاینده باد ایران وایرانی

 

و زنده بادا جوانان پاک نهاد این سرزمین

 

سلام برتمامی دوستان عزیزو وفادارم

وببخشایید کندی این قلم را وکاهلی این شکسته بلم را .

شکسته بلمی که با قایقرانی ایمان وبه کمک دوپاروی عشق وامید ، تلاش کرده ومی کند تا دردریای مواج وپرتلاطم و طوفان زده زندگی نه تنها غرق نشود که بنوردد دریا را وشکست دهد امواج کوه آسا را .  

 

 

سومین سالگرد هجرت عاشق پدری واولین سالگشت پرواز کم تا مادری را به پیشوازرفته وبدرقه نمودم .

ازنگاه من مرگ انتقالی بیش نیست ؛ یک جابجایی ازمبدئی به مقصدی .

که مبدأ، شناخته وآشکاراست. اما مقصد، ناشناس ورمزآلود.

اما به قول فردوسی بزرگ :

 

اگرمرگ داد است بیداد چیست

                                  ز داد اینهمه بانگ وفریاد چیست     

بانگ وفریادی چنین، ازبهررفتن عزیزی به مقصدی هرچند             نا معلوم نمی توان باشد . زیرا درهررفتی امید بازگشتی ، دل را رام می کند .

 

جزدر "مرگ "که زهرجدایی را پاد زهری  نیست .   

مرگ حق است وداد. واین جدایی است که ستم میکند وبیداد         ؛ ودل را سرگشته و دیوانه ویاغی می سازد .

ودل یاغی ، مانع ورادع نمی شناسد. راهزن وحرامی میشود وراه می بندد برکاروان جان وروح وروان وبه تاراج ویغما می برد فکرواندیشه را، صبروشکیبایی را ، عقل ومنطق را وتاب و طاقت را .

واکنون با رخصت شما ، دل نوشته هایم را درهجرت پدرو پروازمادر، دراینجا می آورم .

البنه فاصله زمانی تاریخ نوشتن و روز " رفتن "آن دو عزیزازآن جهت است که من بعد ازهریک ازآن دو                 " واقعه " تا مدتی نتوانستم پا به قلم ببرم .

 

25/2/84

 

یکشنبه 25بهمن ماه سال 1383

 

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود

                  داغ تو دارد این دلم جای د گر نمی شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

               گوش طرب بدست تو بی تو بسر نمی شود

جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند

                عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

               خواب من و قرار من بی تو بسر نمی شود

جاه و جلال من توی ملکت و مال من توی

                    آب زلال من توی بی نو بسر نمی شود          گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

                    آن منی کجا روی بی تو یسر نمی شود   دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی

           این همه خود تو می کنی بی تو بسر نمی شود   بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی

                   باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود   گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم           

                 ور بروی عدم شوم بی تو بسر نمی شود   

خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای

              وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود   گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من

              مونس و غمگسار من بی تو بسر نمی شود    بی تو نه زند گی خوشم بی تو نه مرد گی خوشم

             سر ز غم تو چون کشم بی تو بسر نمی شود

     هرچه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک وبد

     هم تو بگو بلطف خود بی تو بسر نمی شود        

 

ازمرگ آقاجون بگویم !!! حدیث مرگ گفتن، آنهم مرگ پدر، آنهم پدری چنین ؟!! چگونه ؟؟!!!

نه مغزم را یارای فرمان دادن است نه پایم را توان فرمان بردن پس ، قلم را رها می کنم که خود بنویسد. که دیرآشنای درد آشنای من است .

 

 

پس ازچهلم لباس سیاهم را ازتن درآوردم اما جامه عزای        دلم را چه کنم ؟ واصلاَ سوگ وسوزاین دل دیوانه را پایانی هست ؟             

وهرگاه آنروزها را یاد می کنم وآن ساعات ولحظات سراغم را می گیرند ومرورشان می کنم درمی یابم که درآن هنگامه وحشت و درد که دمادمش دربیکرانه اشک وغم غوطه ور بودم ، سخترین وسهمگینترین لحظه برای من آن دم بود که پدرم را ، نازنینم را ، آن عزیزدلم را ازخانه بیرون بردند .  

وای برمن وای برمن که چگونه آن لحظه را تاب آوردم وازهم متلاشی نگشتم!!!!

وشگفتا شگفتا که انسان چه جان سخت است وچه بی خبراز سختی این جان سختی!!!!!!!!

وبعد از، رفتن ، آقاجون با تمام وجود به حقیقت این شعر     پی برده ام که میگوید:

 

بگذارتا بگریم چون ابردربهاران

                              کزسنگ ناله خیزد روز وداع  یاران      

 

واکنون من مانده ام وقطعه 224 ردیف 31 شماره 6 .

 

17 خرداد ماه 1386

 

به پایان آمد این دفتر حکایت همچننان باقی است 

 

جمعه 4 اسفند ماه سال 1385، ساعت 5 صبح  دفتر زندگی نازنین مادرم بسته آمد ومهر" باطل شد " شناسنامه اش را نقش گرفت . هیچکس نمی داند آن عزیز، ساعات ولحظات  آخر را چگونه گذراند و درچه حال وهوا بود !!؟!!

بر روی تخت بیمارستان ، درتنهایی وغربتی سهمگین ،             بی بدرقه ، بی خداحافظی ، این جهان را ترک کرد و ادامه سفر را دربیکرانه خدا آغازید .                                       وه که چه غمی دارم وچه حیرانم، غمی که وزنش نمی دانم! 

 

وبازهم برمن ببخشایید که پس ازغیبتی طولانی وبرخلاف روش ومنشم درزندگی ، با غم نوشته ای آمده ام .

اما چه کنم که :

 

کی شعرتر انگیزد خاطرکه حزین باشد

                          یک نکته ازاین معنی گفتیم وهمین باشد

                                                              حق یارتان

                                                دوستدارهمیشگی شما      

                                                                    سعیده

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 9:31  توسط سعیده پورشاه نظری  | 

پاینده هوالمصور

باد ایران وایرانی

 

وزنده باداجوانان پاک نهاد این سرزمین

 

با سلام وسپاس وپوزش ازاینکه " به روز" نیستم . 

این بار سر آن دارم که از معلول ومعلولیت بگویم .

وبعنوان مقدمه ، شگفتی و دلتنگی ام را ازاین اسم های عجیب وغریب ونامفهوم ونامعنایی که به جای " معلول" مد شده ! وبه کاربرده می شود ؛ فریاد زنم .

فریاد ازنفس تغییراسم نیست . که از" چیزی" است که پشت  آن نهفته وزمینه وریشه آن است .

زمینه اش اینکه : متاسفانه ما سطحی نگریم ودرهرمقوله ای فقط سطح وپوسته وقشررا سروکارداریم وبه مغز وعمق آن  کمترمی پردازیم ودرطول تاریخ هم بارها وبارها چوبش خورده ایم اما ، بازهمان کرده ومی کنیم .

وریشه اش اینکه : ما تفکرواندیشدن را ازخود می رانیم .

ما فکرکردن را دوست نداریم وتأمل را پسند نمی کنیم .

زیرا " تفکر" کوه کندن مغزاست وتأمل خرمن کوفتن ذهن که بسی شاق تراست ازآنچه فرهاد انجام داد وازکاری که گاونرمی خواهد ومرد کهن .

مقدمه را به متن می کشانم ، با این پرسش که: فلسفه و انگیزه این اسم گذاری ها چیست؟ واثرونتیجه اش کجاست؟؟

 

آیا برای حل مشکلی؟ برداشتن مانعی؟ ایجاد امکاناتی؟ درمان دردی؟ زدودن غمی ازدلی؟ آسایش تنی ؟          آرامش جانی ؟ و... معلولان را است ؟

ویا هدف ، فرهنگ سازی برای جامعه است ؟ اما ازما قبل تاریخ تا کنون ، کدام " فرهنگ " غنی ومانایی به صرف حرف زدن ویا بازی با کلمات ساخته شده است که این یکی بشود ؟        

ویا نه ، بازهم همه راه ها به رم ختم می شود ومی رسد به همان دوهمزادی که هرمعلولی ازتولد تا مرگ با خود دارد؟

یعنی: " ترحم" و" کودک انگاری" .

ترحمی که بند نافمان ، می برد وسنگ قبرمان ، می تراشد .

وکودک انگاریی که اگرنابغه دهرباشی ، شهره شهرباشی ، قارون باشی ، هارون باشی ، ازچنگالش خلاصی نداری .

وازنگاه همه ( ه م ه) طفلی بیش نیستی که: قیّم می خواهی . که: شرط اول انجام امورمربوط به تو(هرچند جزئی وپیش پا افتاده) ، نظرخودت نیست بلکه نظر کسی دیگراست        " ولوآن دیگری خود، مخالف این نوع رفتارباشد ویا خدمتکارتو باشد " . 

که: حتی انجام کارهای روزمره ( مانند انتخاب وخرید لباس)  توسط تو، موجب حیرت دیگران وتحسین تومیگردد. 

که: ترا حرمت واحترام نیازنیست و واجب ، بچه ای وبچه هم که حرمت واحترام چه می فهمد وچه می خواهد . 

که: خنده توذوق وشوقی کودکانه بیش نیست .

که: تونمی توانی یک دوست واقعی وبی واسطه داشته باشی واگرچنین شود ، هم مایه شگفتی است وهم اینکه بدون شک

 

 

آن دوست یا ترا ترحم می کند ویا وجه المصالحه ات قرار داده است وتوهم یا نمی فهمی یا به رونمی آوری تا ازاو محبت را گدایی کنی .  

که و که و که وو.........

پس درجایی که یک اسم گذاری ساده را " که مطمئناٌ نیاتی خیررا پشتوانه داشته است" بدلیل سطحی نگری وعدم تفکر ، ترحم وکودک انگاری رقم بزند ؛ دیگرتعجب را مکانی نیست اگرما معلولان ازابتدائی ترین حقوق شهروندی وحتی حقوق انسانی خویش محروم باشیم .  

چرا که ضحاک معلولیت بخودی خود چنان بیدادگر، ویرانگر، شکنجه گروغارتگراست که کاوه آهنگری باید تا اورا به زنجیرکشیده ومهارکند وویرانی ها وغارت های وی را ترمیم وجبران نماید .  

 اما زهی تأسف که ضحاک را دومارهم بردوش است که ترحم وکودک انگاری ، نام است .

که خوراکشان: هویت، شخصیت، خلاقیت، عزت نفس و اعتماد بنفس معلولان است .

مغزشان می خورند وروح شان می کشند .

حال وبه هردلیل ، اگر" کاوه های آهنگری" نیستند که ضحاک مهارکنند وخرابی هایش جبران ، دست کم می توان

آن دو" مار" را سر، کوبید وشخصیت و روح و روان معلولان را ازشروخطرآنها درامان داشت .

نمی توان ؟؟؟

واگرمن برخلاف اصول قلم وکلام ، دراین نوشتار" تکرار" را تکرارکرده ام !! ازآنجاست که ، مثله شدن جسم را

 

 

می توان تاب آورد اما ، به مسلخ کشیده شدن روح وجان و دل را نه .

وجان کلام اینکه ، آن هنگام که ازیک سو، در روستا های دورافتاده ونزدیک افتاده ، درشهرهای کوچک وبزرگ و بالاخره درتهران ، وضعیت معلولان را می نگری ( ازهر جهت وازهرمنظر) ومی بینی که چه مشکلات وموانع صعب ودرعین حال ناجوانمردانه ای سرراه دارند ودمادم با آنها درکلنجارند . وازسوی دیگربی وقفه وبی استثناء ، ازبیان وقلم ودوربین ، حرف وحدیث و وعده وعید وتحسین وتشویق معلولان را می شنوی ومی خوانی ومی بینی ؛ دلت می خواهد که تمام ذرات وجودت زبان شود وبا صدایی رسا ولی آرام بگویی:

ازطلا بودن پشیمان گشته ایم

                                    مرحمت فرموده ما را مس کنید     اما ، دراینجا یک " اما" ی بزرگ وتعیین کننده ، شاهد است وحاضروناظرکه شاید بتوان با آوردن " مثالی" آن را تفسیرکرد و منظورش را رساند .

البته کسی که دراین مقال بعنوان مثال آورده می شود ؛  تحفه ای نیست . وآدمی است معمولی مثل من وشما .

وبا هزارویک عیب شرعی وعرفی که فقط به درد همین  می خورد که مقصود ازیک " اما " را شرح وبیان کند .  

ازوقتی سعیده را شناختم ؛ دو ویژگی دراو یافتم که کاملاٌ متضاد بودند ومتناقض یکدیگررا. وازقضا گویی ریشه های اصلی درخت شخصیت وی را هم تشکیل می دادند .            که همراه با رشد سنش این ریشه ها هم محکم تروقطورتر  می گشتند.

 

سعیده این تناقض را حس می کرد اما چونی واهمیتش را  پی نبرده بود .

خیلی جوان بود که اندک اندک وبتدریج، تضاد آن دوخصلت توجه اش جلب کرد وبه فکرش فروبرد وبا گذشت زمان وبا عبورازمیان گدازه های سوزان آتشفشان زندگی اش ،

اهمیت وخطیربودن وچونی این تضاد وتناقض را تا حدودی درک کرد . لکن تا به امروزهم این درک ودریافت ، ناقص است وناتمام . 

یکی ازاین دو ویژگی ، تسلیم ورضای  اوست دربرابر حکمت و خواست خدایش . رضا وتسلیمی بی چون وچرا وحیرت انگیزوبی اجبار. وچنان با دل جان اوعجین که گویی خود ، دل وجان اوست .

که همراه گذرعمر، آگاهی واختیاروشگفتی و شوق اوازاین " تسلیم ورضا" بیش وبیشترگشته است . 

سعیده را بسیاربسیار، غم ها وغصه های ناگفتنی است .   سعیده را بسیاربسیار، دردها ورنج های نادیدنی است .

سعیده را بسیاربسیار، مشکلات وسختی های جان کندنی است .

اوزیاد می گرید وازعمق جان . اما خیلی خیلی بیشتر           می خندد وازته دل وخنده هایش معروف است ومخصوص . اوشاداب است وزنده دل .

دردها وسختی ها را چنان تاب می آورد که خود نیزسردر نمی آورد این تاب را .

وناراحتی را به راحتی تحمل می کند ؛ چنانکه گویی وجود ندارد .

 

 

و ویژگی دیگراین که ،  اوبسیارسرکش است وکله شق و مغرور . زور وتحمیل را برنمی تابد . دین را گریزان است ومنت را بیزار " چه زیربارش برود ، چه این بار، بردوش دیگری بنهد" . مبارزه طلب است وناترس . 

وبرمبنای همین خصلت ، ازکودکی تا این هنگام اورا سعی

براین بوده است که برای انجام هرکاری ورسیدن به هر مقصد ومقصودی :

هیچگاه باد را ، درمسیرقرارنگیرد .

اغلب آب را ، خلاف جهت شنا کند .

گاه وبیگاه دل برآتش زده وازمیانش راه بگشاید .  

وهرگزخاک را ، بوسه جقارت وذلّت نزند .

اما کشاکش این تضاد وتناقض ، سعیده را ملالی نبود زیرا  اوشراب تسلیم را با سرکه مبارزه درهم آمیخته وازآن معجونی ساخته بود جان افزا . که با نوشیدن دم بدمش ، چنان ضحاک معلولیت اش را درهم کوفته وآن دوماررا خنثی و خوارکرده بود ؛ که درطول عمرش هرگزقادرنشدند که بطورجدی سد راهش شوند یا بسیارآزارورنجش دهند .   

وازاین منظراست که:

سعیده ، خود دلسوزی وخود مظلوم بینی را ننگ می داند . وبراین یقین است که : معلولیت جوازطلبکاری نیست . واگرجامعه ومردم ودولت وخانواده ، باید معلول را یاری کنند و مشکلات اش حل وموانع راهش بردارند . معلولان نیزموظف اند ازهرطریق وبه هرشکلی که توانش دارند ؛ خدمت کنند ویاورباشند جامعه وخانواده را . 

وبی هیچ شک ، این تنها راهی است که معلولان می توانند 

 

 

با طی طریقش ؛ آن دومار، سرکوب و آن ضحاک ، مغلوب نمایند .

سعیده ، خود چنین کرده است وکَمَکی ازیقین اش را به عمل درآورده است :

درحد توان خانواده اش را یاوربوده ( که بسیارناچیزاست ، ولی هست) .

وبا پذیرش ساخته شدن فیلم مستندی اززندگیش ویا با شرکت

دربرنامه ای تلویزیونی ، با این امید وانگیزه که اگریک نفر هم ازاین فیلم یا برنامه بهره ای ببرد ؛ وی به هدف خویش رسیده است . شاید توانسته باشد جامعه اش را خدمتی ، هرچند ذره بینی  بکند .

وناگفته نماند که حکمت برخوش اقبالی سعیده قرارگرفته بود که خانواده ای نازنین وپدرومادری نازنین ترین داشته باشد تا یاوران همواره وبی ادعایش باشند . 

اما زهی تأسف وتحیرکه کم نیستند معلولانی که خانواده و   بویژه پدرومادر، نه تنها یارشان نیستند که خوارشان هم      میدارند!

پدران ومادرانی که فرزندشان را ننگ میدانند وازوجودش   شرم دارند!!!!؟؟؟

 واذیت وآزارش را هم دریغ ندارند! البته اگربه آسایشگاه ویا به گوشه ای از کوچه وخیابان تحویلش ندهند!

این گروه معلولان را حساب ، جداست .

ولی آنها هم اگربخواهند ، یارشان خداست .

پس ایشان را نیزتسلیم ومبارزه ، قواست .         

واینگونه شد که این تقابل ، نه تنها سعیده ازپا نینداخت وبه بیراهش نکشاند .

 

بلکه چنانش ساخت وپرداخت که زندگی را ، با تمام پیچیدگی ها ، زیروبم ها وابعاد بی شمارش ، عشق یافت و دیگرهیچ .

وعاشق شد عشق را وپی گرفت معشوق را .   

 

                                                             حق یارتان

                                                دوستدارهمیشگی شما

                                                                   سعیده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:47  توسط سعیده پورشاه نظری  | 

DEL NEVESHTEHHA

 

یا حبیب

 

پاینده باد ایران وایرانی

وزنده بادا جوانان پاک نهاد این سرزمین

سلام ودرود برتمامی شما عزیزان .

دردل نوشته قبلی یک " ویرگول" اززیرقلمم دررفت و حواسم را جا گذاشت وگریخت که درنتیجه دوعبارت ( در بزم خدا ، ابلیس را خاسرشد) بهم پیوست وغلط ونامفهوم شد. که پوزش مرا بپذیرید .

دوستان ، این بارهم با رخصت شما یکی ازدل نوشته های پیشین ام را که چندی قبل درخبرنامه جامعه یاوری چاپ شده ، دراینجا می آورم .

وسپاسگزارمی شوم ؛ اگرنظرخود را درمورد " شعار" برایم بنویسید . 

                                                              حق یارتان

                                               

                                                دوستدارهمیشگی شما

                                                                    سعیده

 

هوالحق

 

خوبی ، خوب بودن ، انسان بودن ودر یک کلام آدمیت هنر نیست که وظیفه است وپایان ناپذیر .

هنر آن است که اگر با تقوایی ، نیکی میکنی ، انسان هستی و در هر شرایطی انسان می مانی خودت را تافته جدا بافته ندانی ،  برسرعالم وآدم منت نگذازی وخود را دراوج

 

آسمانها و دیگران را سوسکهایی بی مقدارنبینی که باید بزرگواری کرد وبا سکوت واشمئزازازکنارآنها گذشت !!!

نه این آدمیت نیست ، اگر« آدمی » و اینگونه هم               نمی اندیشی اینجا است که واقعاً« هنرکرده ای » پس         خوشا بحالت .

بعنوان نمونه، مطلب بالا شعاراست یا حقیقت؟ اگرشعاراست و بی محتوا و توخالی وتکراری ، پس چرا دل را خوش آید؟ که پوچی و کسالت را در دل جایی نیست.

واگرحقیقت است، چگونه عمیقاً باورش نمی کنیم و بی اعتنا از کنارش می گذریم وگاه به سخره اش هم می گیریم ؟!!!   

ازنگاه من دلیلش دوگانه است . اول اینکه قریب به اتفاق ما افراد بشر( درهرمقامی و مکانی و زمانی) یک ازهزارآنچه را که در طول زندگی مان میگوییم ؛ صادقانه و خالصانه باور نداریم و به عمل درنمی آوریم . چرا ؟!! نمی دانم . وکس هم نمی داند.

این چرا ، از آن قسم پرسش های بی باسخ است که بسیار تا بسیار درباره اش سخن رفته و می رود . اما چون زبان وقلم

اغلب این گفته ها و نوشته ها " رطب را خورده ومنع رطب کرده اند " ، راه به جایی نبرده اند واین پرسش همچنان عقیم و بی پاسخ مانده است .

و دوم اینکه آدمیزاد دو پا در همیشه تاریخ و بویژه دراین روزگار، آنچنان همه چیز را درهمه چیز درهم آمیخته و مخلوط کرده و مفاهیم معنوی و حتی مادی را چنان تحریف و بی هویت نموده که حتی تشخیص و تمییز بدیهیات نیز امری دشوار و صعب گشته است !!!!!                         

 

 

حال ، دراین آشفته بازارکه بلاتکلیفی و سردرگمی             به ستوه ات می آورد ؛ حیران می مانی که: چاره چیست؟ راه کدام است؟ حقیقت را کجا باید پی گرفت؟ و دروغ و ریا و تظاهر را چگونه باید مچ گرفت؟ وجدایی سره ازناسره را چه غربالی ست؟

ابتدا این فکر را در ذهن مزه مزه می کنی که خود کرده را تدبیر نیست و ذهنت تلخ می شود و دلت می گیرد اما، به یاد می آوری: نا امید شیطان است. پس حتماَ راهی هست حتماً .

برای یافتن " آن راه " جستجو را می آغازی ، اندیشه را به بیکرانه ها جولان می دهی ، ازکهکشان ها وستاره ها و سحابی  ها و سیاه چاله ها می گذری ونمی یابی .

به زمین بازمی گردی ، دریا وکوه وکویر وجنگل را        درمی نوردی وبازهم نمی یابی . به وادی معنی می روی ، خیمه به خیمه و منزل به منزل همه را سرک می کشی اما ،        نمی یابی . 

خسته و درمانده وسرگردانی ؛ جایی نمانده که نگشته باشی!!

ولی ناگاه بخاطرمی آوری که خودت را ، جانت را ، روحت را کاوش نکرده ای و شگفت زده ازاینکه کوزه ات را  

نادیده و خانه ات را ناگشته و تشنه لبان درپی یار، جهان را پیموده ای!!! دراندرون خویش غوطه ورمی شوی و         می کاوی ومی یابی آن دردانه را ، آن گوهر یک دانه را .

وآن ، بار امانتی است که خداوند به انسان سپرده است .

بارامانتی که تمامی کائنات ازپذیرش آن سرباز زدند وانسان دیوانگی و شیدایی کرد و آنرا پذیرفت .

 

 

اما سخن ازچونی این " بارامانت " وچرایی این پذیرش وعدم پذیرش خطیراست وبعید وممکن است ره به افسانه زند . زیرا ظرف ذهن انسان را  گنجایش همه ابعاد این امانت الهی نیست .  

لکن آدمی کنجکاواست وجستجوگرو نیزبه یقین می داند این " امانت " که دراندرون اوست ؛ بیهوده به وی سپرده نشده   است .

پس تمامی لشکریان ذهن را فرامی خواند:عقل، شعور، فهم ، فکر، انیشه، هوش، استدلال و... اما آنها اظهارعجزمیکنند وازفرمانش سرمی پیچند ولی آدمی می گوید: ما که به جنگ  نمی رویم . من فقط می خواهم ازاین عطیه الهی درحد توانم بیشتربدانم همین .

و با سماجت قوای ذهن را وامیدارد به کاوش ، و می کاود و  می پوید تا سرانجام کشف میکند: بعدی ازابعاد " بارامانت" را .  که همانا معرفت وشناختی است که انسان دارد .

همان " معرفتی " که انسان را اشرف مخلوقات می سازد و

اگرفاقد آن شود به اسفل مخلوقات تبدیل گردد واگربه

معرفتی که دارد بسنده کند وآنرا گسترش وپرورش ندهد به یقین فاقد آن خواهد شد .

آری ، " معرفت " تنها چراغی است که راه ازچاه می نماید. 

تنها غربالی است که سره را ازناسره جدا می سازد .           

 تنها محکی است که حقیقت را ازدروغ و تظاهرو ریا ممتازمی کند

و تنها تکیه گاهی است که می توان به آن اعتماد کرد .                                                                                   

                                                                 والسلام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:27  توسط سعیده پورشاه نظری  | 

عید مبارکی

 

 

بنام آنکه عاشق است وهم معشوق

 

پاینده باد ایران وایرانی

وزنده بادا جوانان پاک نهاد این سرزمین

سلام وسپاس فروان ، شما را

وقبول حق افتد ، نماز و روزه ها را . انشاالله .

 

رمضان آخرشد .

که درآن ، جان من ، دل تو، روح او شاید ، طاهرشد .

وضیافت ، مهمانی ، سحری افطاری ، شب قدروبیداری ،  با رد پایی برجانها، همگی ، عابرشد .

همدمی با قرآن ، توبه ای با ایمان ، زمزمه با جانان ، اشک شوق ازچشمان ، همه براندام ها ، چون لباسی فاخرشد .  تشنگی برلب ها ، گشنگی برتن ها ، زردی برصورت ها ، سستی برپیکرها بیش وکم ظاهرشد .

پاکی اندرباطن ، شادی اندرخاطر، عشق را اندر دل ، چون شفایی عاجل ، همه را حاضرشد .

شرم ما ازگناه ، دست ها بردعا ، قرآن برسرها ، دربزم خدا ابلیس را خاسرشد .

این پشیمانی ها ، توبه ها ، آگاهی ها ، این شوق ها ، شورها  ، عشق ها ، اینهمه عزم ها بر رزم ها با شر وبدی ودوری ازخدا ، برجا می ماند ؟ به عمل می آ ید ؟ یا سحری بود و بر ما ، ساحرشد .

رمضان آخرشد . ،؛آ،؛آ،؛آ،؛آ،، 

 

 

عید شما مبارک

 

                                                              حق یارتان       

 

                                                دوستدارهمیشگی شما            

                                                                    سعیده

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 9:5  توسط سعیده پورشاه نظری  | 

دوستدارهمیشگی شما سعیده

 

یا حبیب

 

پاینده باد ایران وایرانی

وزنده بادا جوانان پاک نهاد این سرزمین

با سلام

ازهمه وبرای همه چیز سپاسگذارم .

دوستان من ، بگذارید ازهمین آغاز آشنایی ودوستی مان ؛ مطلبی را روشن کنم وبشدت برآن پای فشارم که: من در زندگی ، هیچ کارخاص وفوق العاده ای انجام نداده وازاین بابت هم بسیارازخود ناراضی ام .

ناراضی ام زیرا مطمئنم که اگر رنج وسختی بیشتری را به جان می خریدم ویا بخرم ؛ توان آنرا داشته ودارم که :         هم خیلی بیش ازاینها خدمت کنم خلق را .

وهم اندکی وفقط اندکی ، نزدیک شوم معبود را .

چرا که :

نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست

                                    عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد      البته اشتباه نشود . من هیچ میانه ای با زهد وریاضت وخود محرومی ازنعمت های دنیا واین حرف وحدیث ها که: ثروت بد است ولذت بد است و پولدارها همگی ناصواب اند و... ندارم ومی گویم :

هرچیزبه جای خویش وبه قدرخویش نیکوست .                 اول مهرهم آمد . خوش آمد یا بد آمد ؟ طعم ورنگ حقیقی آن کدام است ؟ شیرین است یا ترش ؟ شوراست یا تلخ ؟

سبزاست یا زرد ؟ قرمز یا آبی ؟ سفید ویا سیاه ؟!!!

 

 

وجواب من به این سوالات این است که ، همین قدرفهمیده ام وتا به اینجا رسیده ام که بدانم :     

هرپدیده ای را یک حقیقت بیش نیست .                           هرپدیده ای را حکمتی حاکم است .

زیبایی وعمق هرپدیده ای تا منتهاست .    

برخی پدیده ها را " به حکم حاکم" ظاهری ناخوشایند است . لکن ، تناسب و ژرفای آنها کاستنی نیست .

و...          

اما ودرنهیایت ، این " نگرش" ما به جهان هستی است که تعیین کننده و سرنوشت سازاست .

زیرا که اگردرهرپدیده ای ، رنگ وطعم زیبا ودلنشین آنرا دریابیم وچونی وچرایی حکمتش را آگاه شویم ویا دست کم وجود حکمتی را درآن حس کنیم . آنگاه است که زندگی معنی پیدا می کند واوج می گیریم واز زمین کنده می شویم .  وکوچه تنگ وتاریک نظرمان به شاهراهی روشن و              بی پایان تبدیل می شود که ما را تا بیکرانه ها می برد .

وبرعکس ، اگردرهرپدیده ای ، جز بی رنگی وتکرارچیزی نیابیم . ویا نازل تروسطحی ترازآن ، چیزی جز زشتی و ناخوشی وپوچی درآن پیدا نکنیم . آنگاه است که زندگی بیهوده ونامفهوم وبی روزنه می شود وبهانه روزمرگی  سراغ مان را میگیرد ودرد ورنجهای داشته وناداشته مان ، پشتمان به خاک می مالند ودربرابرشان ضربه فنی می شویم 

واینجاست که بطورمثال: روزی بزرگ وپدیده ای شگرف ، چون اول مهررا هم تلخ وسیاه می بینیم . که غیرازاجبار و ملالت وخستگی ، برایمان ارمغانی ندارد . 

 

 

پس بدلیل همین تعیین کنندگی نگرش مان:  

این ما هستیم که درهرشرایطی، انتخابگریم وبرمی گزینیم: غم وغصه را یا شادی وخنده را ، 

نشاط وعزم را یا تنبلی و خشم را ،

گذشت ولذت را یا حسرت ونفرت را ،    

امید وسرزندگی را یا یأس وپژمردگی را

سلامت وشادابی را یا کسالت وبیماری را .

و...    

                                                             حق یارتان

 

                                                دوستدارهمیشگی شما 

                                                                   سعیده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:39  توسط سعیده پورشاه نظری  | 

پاینده باد ایران وایرانی

 

 

 

یا حبیب

 

پاینده باد ایران وایرانی .

وزنده بادا جوانان پاک نهاد این سرزمین .

با سلام

گریه امانم را بریده . گریه ای ازسرشرم ، ازسرشوق .

شرم ازاینکه : سزازاوارم نیست ؛ اینهمه لطف ومحبتی را که نثارم می شود .

وشوق اینکه : چه آگاه وچه خلاق وچه غیوراست نسل جوان ما ، که درحالیکه با کوهی ازمشکلات وموانع " به عمد یا غیرعمد" سد راهش شده اند وبا گردابی هولناک از وسوسه احاطه اش کرده اند اما، هویت خویش ازدست نداده وفطرت خدا جویش را به خاک نسپرده است .

دوستان عزیزم ، همه نظرات و ای میل ها شما را دریافت کرده وبسیاری ازآنها را خوانده ام اما زهی افسوس وحسرت که با همه اشتیاقم ، نه می توانم وب لاگم را        به روزکنم ونه میتوانم ای میل های شما را پاسخ دهم .

زیرا که فقط با یک انگشت کلید های کی برد را می فشارم وبا ذره بین می خوانم واینها ، نوشتن وخواندن مرا بسیارکند می کند وسرعت آنرا به سرعت مادون لاک پشت میرساند!! ولی قول می دهم وسعی می کنم تا جاییکه بتوانم ، " زود بزود" دل نوشته هایم را در وب لاگم ، ادامه دهم وهرزمان هم که امکانش باشد ؛ درجواب همه شما عزیزان ، پاسخی کلی را ، دربرخی ازاین دل نوشته ها بگنجانم .  به امید حق

 

 

درضمن گروهی ازدوستان نوشته اند که برنامه تلویزیونی سعیده را ندیده اند . من با اجازه همگی ، متنی را که در همایش جامعه یاوری فرهنگی ازقلم سعیده خوانده شده بود و

دربرنامه تلویزیونی اونیزپخش شد ؛ دراینجا می آورم .           با پوزش ازآنانی که این دل نوشنه برایشان تکراری است و بخاطرآنانی که شاید ایشان را خوش آید .                       

                                                             خدا یارتان                                                                                             

                                                دوستدارهمیشگی تان

                                                                  سعیده

هوالحق

 

همه آرزویم اما ، چه کنم که بسته پایم .

آری دست وپا، درغل وزنجیرمعلولیت دارم . غل وزنجیری مضاعف ، لکن این دربند بودن ؛ هرگزمرا ازرفتن بازنداشت. 

رفته ام و خواهم رفت زیرا که خدایم ، ربّم ، محبوبم ، چنین فرمانم داده و اینگونه ام می پسندد که: بروم ، بکوشم ، بجویم ، بپویم وبسوزم وآبدیده گردم تا بشوم " آنی" که یافت می نشود .

و درهمین رهگذر، واز جوانی دو نهال ازیک آرزوی پنهان را در دل کاشته و در ذهن پرورانده ام . که اگر روزی

ثروتی داشته باشم ؛ نیمی از آنرا صرف امور خیر کنم و نیم دیگر را خرج جهانگردی .

که چه نیکو فالی است و چه خوش تماشائی .

واکنون که عضوکوچکی ازجامعه یاوری فرهنگی گشته ام .

 

 

براین امیدم که شاید بتوانم بدون آن ثروت ، وبا سبب ساختن عدوی معلولیت ، اگرخدا خواهد ، یکی ازآن دونهال را               به بارنشانم .

ومنشأ خیروخدمتی باشم هرچند ناچیز و نا مقدار، برای مردمم ، جامعه ام ، وطنم ، ایرانم و بویژه برای جوانان این مرزوبوم که همه را " تک به تک" چون فرزندان ناداشته ام می دانم و دل درگروی آینده شان دارم .                    آمین 

 

                           با سپاس ازشما ودرود بریاوران پنهان

  

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:17  توسط سعیده پورشاه نظری  | 

داستان زندگی من

 

مرد را باشد اگر دردی خوش است

                                  درد بی دردی علاجش آتش است

 

یا حبیب

 

با پا به دنیا آمد و7 ماهه ، گریه نکرد. انگارازهمان نخستین لحظات سکوت را ترجیح می داد .

تاخیردر زایمان اکسیژن را ازمغزش دریغ کرد ودرعوض وسخاوتمندانه ، معاولیت را به اوارزانی داشت .

اوگرفتارفلج کامل شد ، معلولیتی بسیارشدید که بدنش را به سرزمینی ملوک الطوایفی تبدیل کرد که هرعضوی نه تنها ازفرمان مغزسرمی پیچید بلکه درست عکس آنرا عمل          می کرد!!

یعنی بطورمثال اگردست را فرمان می آمد که تکان نخور، بشدت تکان می خورد ویا چشم را اگرحکم می رسید که بازباش، بسته می شد !!!! و...

ودراین میان تنها ، قوای ذهنی وپای چپش ازمهلکه جان بدر بردند ودراین سرزمین عجیب وبلا زده سالم وطبیعی باقی ماندند .

سعیده اش نامیدند وچند ماه بعد آشکارشد که معلول است و بیچاره پدرومادر، چه ها کشیدند وچه ها کردند بلکه         سعیده شان شفا یابد . اما نشد ، که خدا نخواست وحکمت خدا را خود داند و بس .  ولی آن دوعزیز، این آرزو را تا پایان عمربردوش حمل کرده وبا خود به خاک بردند .                                                 

 

 

 

مادر، مادرانه وپدر، عاشقانه با او می زیستند وکارهایش را انجام می دادند . روشی که پدرتا لحظه مرگ ومادر درحد توانش ، ادامه اش دادند یا آرزوی ادامه اش را داشتند .

وسعیده بزرگ می شد ؛ وزمانی که چگونگی خویش را دریافت وفهمید که معلول است . با همه کوچکی اش ، این رنج را با همه بزرگی اش ، برخود هموارساخت و بسان همزادی ، معلولیت را پذیرفت وبا آن کنارآمد ودرهمان حال نادیده اش می گرفت تا مزاحمش نباشد .

اودرایام کودکی تا توانست " بچگی" کرد وآنجا که درتوانش نبود هرگز، حسرت وغصه وحسادت را نشناخت .

اودر9 سالگی وبا خواهرکوچکترش درس خواندن را آغاز کرد.

آنها با هم مسابقه می گذاشتند. به این ترتیب که یک درس را خواهرش مشق می نوشت واومی خواند وهرکه زودتر درس را تمام می کرد برنده بود اما سعیده برای

اینکه نامردی نکرده باشد ؛ کتاب را سر و ته می کرد و

وارونه اش می خواند تا سرعت خواندن ونوشتن یکی شود .

ولی تا کلاس سوم بیشترنخواند چون ازهمان بچگی ، این خصلت را داشت که اگرکاری را شروع می کرد ؛ باید بتمام و کمال انجامش می داد . وازآنجا که امکان مدرسه رفتن و امتحان دادن برایش نبود ، درس خواندن را رها کرد .

درهمین زمان وبا تلاش وکوششی بی وقفه وعجیب ودوراز چشم همه ( به قصد غافلگیری ) توانست که بنشیند .

 

 

 

 

سعیده به جوانی رسید . سری پرشوروشرداشت که         قرمه سبزی درآن بارگذاشته بودند . دلش دیوانه وشیدا بود و  بیقرار. وزبان سرخش ازبلندی اقبال ، سرسبزش را برباد نداد .

اودرجوانی تا توانست " جوانی" کرد وازآن لذت برد ، عاشق شد ، درخانه سخت کارکرد ( گاه ، روزی 14ساعت) ، بسیارمطالعه کرد واندوخت آموخته هایش را . وتا توانست یاری کرد وهمراهی کرد وعشق ورزید خواهرها وبرادرها ( یاوران همیشگی اش) وبچه هایشان را . وفراوان اشتباه کرد ولطمه اش را خورد و حاصلش را برد که تجربه بود .

واینها همه درحالی بود که از10 سالگی اسپاسمی وحشتناک که ازپی آمدهای معلولیت سعیده بود بروجود اومستولی گشت. ودرد وفشاری استخوان خردکن را درتمام شبانه روز

و بویژه درتابستانها، بر وی تحمیل نمود. که علاجی جدی

هم نداشت . تا اینکه بعد از20 سال دارویی یافت شد واین هیولا را کنترل نمود .

ودر32 سالگی تصمیم گرفت که درس بخواند . مهمترین دلیلش این بود که می خواست وارد جامعه شود ؛  تا ازاین طریق هم تجربیاتش را بیفزاید وهم شاید سبب خدمتی شود به مردمش . والبته این کار را خودخواهی می دانست زیرا

باعث زحمت وآزارخانواده وبویژه پدرش می شد ؛ که شد.

وقتی شروع کرد ؛ از4 عمل اصلی فقط جمع وتفریق را بلد بود. در15 سال لیسانش را گرفت ، در رشته ادبیات فارسی. شرح وتفصیل این 15 سال خود، کتابی است ومجالش اینجا

نیست فقط خلاصه اینکه: سعیده نه معلم دید و نه استاد .       

 

 

نه نوارشنید و نه تست خواند وحتی سعی می کرد خیلی کم سوال کند ومزاحم کسی نشود .

ازابتدائی تا دانشگاه ، خودش وبا کتاب راهنما درخانه        می خواند ودرپایان سال یا پایان ترم با پدرش به مدرسه یا

دانشگاه می رفت وبا دانش آموزان متفرقه ویا دانشجویان دیگرامتحان می داد." اوپس ازاخذ دیپلم، درکنکورسراسری شرکت کرد که سال اول قبول نشد وسال دوم دردانشگاه پیام نور قبول شد " . ودرهیچیک ازمقاطع تحصیلی هیچ فرقی با دیگران نداشت وحتی گاهی براوسختنرهم می گرفتند . 

وبا همه مشقتی که می کشید ، وهربارکه ازجلسه امتحان برمی گشت ازشدت خستگی ازهوش می رفت. یک بارتقلب نکرد ، یک بار ازکسی سوال نخرید ونگرفت با آنکه بدفعات این امکان برایش بود . چرا ؟ چون تقلب ودروغ و کلاهبرداری را درشأن خود نمی دید .

ودرتمام این سالها همه کارهای مربوط به مدرسه وکنکورو  دانشگاه سعیده وبردن وآوردن اورا ، پدر، بتنهایی انجام داد.

بدون آنکه اجازه کمک کردن را به کسی داده باشد .

هنگامی که سعیده لیسانس گرفت ؛ پدر، 77 ساله بود!!!!!  و2 سال قبل ازآن یعنی سال76  سعیده ، یکی از زیباترین ، مثمرثمرترین ، پرکارترین ، ودرعین حال دردناکترین و   پررنج ترین دوران زندگی خود را آغازید .                        این دوره زیباترین بود، چرا که نازنین خدای سعیده مثل همیشه ، بیکرانگی لطف و رحمت اش را شامل حال وی کرد ومعجزه ای را به او نشان داد. به این شکل که لیاقت واجازتش داده بود که با همه ناتوانی اش ، چند سال بی وقفه

 

 

پدرومادرش را خدمت وپرستاری کند وغمخواروهمدم دائمی شان باشد ؛ به وقت افتادگی وناتوانی ونتهایی آنها .                              شگفتی این دوره 10 ساله به گفتار درنمی آید پس همان به که دیگرهییچ سخنی ازآن نرود .                                       

واینک سعیده ازخواهرزاده اش خواسته است که این پنجره برایش بگشاید ؛ تا بتواند با مردمش درجای جای ایرانش و درسراسرجهانش ، سخن بگوید وبشنود تا با هم بخندند و بگریند ، دل بدهند و دل برگیرند واندیشه کنند بر درد های فاجعه بار جهان شان .

که دراین روزگار، بزرگترین درد ها :

جهل است ، اعتیاد است ، فقراست وجنگ است . 

                                                            دوستدارهمه

                                                                    سعیده  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 14:33  توسط سعیده پورشاه نظری  |