بسم الرّحمٰن الرّحيم
پاينده باد ايران و ايرانى
و زنده بادا جوانان پاک نهاد اين سرزمين
با سلامى که بوى خوش آشنايى را ازسوى اين بى وفا دوست به مشام شما دوستان وياران وفادارومهربانش، برساند.
نه توجيه مىِِ کنم، نه توضيح مى دهم. چرا که مقصرم ومعترف.
وفقط پوزش مى خواهم اما، خوش ميدانم که اين پوزش، نه مرا سود کفايت است ونه شما را سبب رضايت.
ولى خالصانه وخاشعانه ازنازنين خدايم مى خواهم که مرا وکيل باشد و کمک وياريم رساند وخود نيززانوى اشترم مى بندم تا آن توش وتوان را دست يافته ويا پا يابم!!! که به عهد وپيمانى که با خدايم، خودم وشما عزيزان بسته ام ؛ وفا نمايم. آمين يا رب العالمين.
واما...........
<<هر بار که می روی، رسیده ای!>>
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند؛ و دورها همیشه دور بود.
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.
پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:
"این عدل نیست، این عدل نیست، کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی.
من هیچ گاه نمی رسم، هیچ گاه. و در لاک سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی."
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد . زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود.
و گفت: "نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد.
چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است، حتی اگر اندکی.
و هر بار که می روی ، رسیده ای.
و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست،
تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛
پاره ای از مرا."
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت.
دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت:
" رفتن، حتی اگر اندکی؛"
و پاره ای از "او" را با عشق بر دوش کشید.
منبع:
Best Regards
Masoum Goodarzi
آنگاه که اين ايميل را خواندم طوفانى سخت دردلم برپا شد.
آسمان دلم رعد وبرقى زد وساعقه اى. وآتشى که ساعقه دراين دل افکند بد جورى سوزاندش. وشعله هاى آن تا گلويم زبانه کشيد وبغض آتش راه گلورا بست وابرچشمانم باريدن آغازيد.
باران بند نمى آمد واشک ها سيل شد ومرا درخود غرقه کرد.
وقتى به خود مى آيم؛ هفته ها ازآن خواندن گذشته وسيل، آن ايميل را به وبلاگم آورده است!! ابتدا تعجب کرده وحيران مى مانم که چرا؟!
آخرمن ازهمان آغازوبلاگ نويسى براين نيّت بودم که هيچگاه ازمطالب
ديگران استفاده نکنم. زيرا فکرميکردم وميکنم که شايد کسى خوش نداشته ويا راضى نباشد که ميوه اش، بچينم. هرچند که خود، درخت ميوه اش را درباغ اينترنت کاشته وبه رايگان دردسترس همه قرارداده باشد.
وازآن گذشته، خوش داشته ودارم که آنچه دروب لاگم ميگذارم واقعاً از عمق وريشه وجودم، ازگنج نهانى درونم، يعنى از"دلم" برآمده؛ وازروى حقيقت، "دل نوشته ام" باشد.
ولى هرچه ميکنم نميتوانم آن سنگ پشت را رها کنم . دلم مى خواهد اودر وب لاگم باشد وبماند. تا هميشه .
احساس خاصى به اودارم ودليلش را هم ميدانم .
آن سنگ پشت، من هستم!! آرى من هستم!!!!
واما وخوشا که درزندگى همواره رفته ام وهمواره رسيده ام لحظه به لحظه وعاشقانه.
باورنمى کنيد؟ اما کاش باورکنيد.
بارم سنگين است چنان سنگين که هيچ ميزانى را نمى گنجد .
بارم معلوليت است واضافه بارم: محروميت، وابستگى مطلق واجبارى به ديگرى، عدم استقلال خصوصى، ترحم، تحقير، عدم حرمت واحترام بعنوان انسانى عاقل وبالغ، تنهايى، بى همدمى، شرم وحزنى مدام ونهان ازايجاد رنج وغم وزحمت بى پايان ازبراى ديگران ووووووووو...........
ورفتن وره سپارى ام کند است ودشوارچنان دشوارکه دشوارى ازآن به ستوه آيد وچنان کند که سکون را حوصله سربَِِرَد.
واما وخوشا که درزندگى همواره رفته ام وهمواره رسيده ام لحظه به لحظه وعاشقانه.
باورنمى کنيد؟ اما کاش باورکنيد.
من مامورم ، ومعذورومسؤول. بايد بروم. بايد اين "پاره" را بردوش کشيده وبا خود ببرم. کجا ؟ بى نهايت. چرا ؟ دوست را رضايت.
معذورم چرا که خدايم، معبودم، محبوبم، اين "کار" را به من واگذارده است ومرا امربه انجام آن داده است.
ومسؤولم چرا که انتخاب "راه" وچگونه "رفتن" را ، اختياربا من است.
رفتنى: آگاهانه يا جاهلانه، واقعبينانه يا واقعيت گريزانه، خوشبينانه يا بدبينانه، بخردانه يا نابخردانه، خاضعانه يا متکبرانه، اميد وارانه يا مأيوسانه، متفکرانه يا سهل انگارانه وعاشقانه يا خود بينانه.
ومن اين "پاره" را ازجان دوست تردارم با همهٔ سنگينى اش وبا تمام درد ها وزجرها وکمبود ها وسختى هاى پيدا وناپيدا وتوانفرسايى که براى من دربرداشته وخواهد داشت .
اينها شعارنيست. خود دلسوزى وخود آزارى هم نيست. دلخوش کنک وخود فريبى هم نيست. ازسربى خيالى وبى عارى وبى خبرى وشکم سيرى وخودنمايى هم نيست. اينها حقايقى محض است وبى انتها وزيبا که من درهرباررفتنم به جزئى ازآن رسيده ام .
56 سال است اسيرزمينم . اسارت زمين ميدانيد يعنى چه؟!!!!!!
وبخاطراسپاسم شديدى که داشته ودارم وعواملى ديگر، درخطرقطع نخاع هم هستم. که اگرخداى ناکرده روزى قطع نخاع هم بشوم. پس ازچندى گريه وشيون وناراحتى که امرى طبيعى است وذاتى انسان؛ آنگاه که خود را دوباره پيدا کرده وازبى وفايى وناسپاسى خويش شرمنده گردم. به يقين درآن شرايط نيز، رفتن هاى بسيارخواهم داشت ورسيدن هاى بسيار.
وشما اى عزيزى که اين دل نونشته را ميخوانى. هرکه هستى، درهرکجا، درهرسن، درهرموقعيت وبا هرشرايطى که دارى؛ خوب يا بد ويا بد تر ازبد.
نيک بدان که من، نه تعريف وتمجيد وتحسين را خوش دارم .
ونه دست زدن ها وهورا کشيدن ها وشهرت وازاين قبيل، دردى از دردهاى مرا درمان است.
وتنها مراد من ازنوشتن ويگانه چيزى که دراين مقوله برايم مهم است و با ارزش ؛ اثرى است که اين دل نوشته ها برشما مى گذارد.
که اگراثرى باشد مانا، هميشگى، عميق وتحول برانگيزدرزندگى ات؛ هم توبرنده اى هم من. زيرا هردو، يکباررفته ايم ورسيده ايم.
وگرنه حتى اگرآتشى هم برجانت افکند ولى آن آتش به خاموشى گرايد و زخمى هم برجاى نگذارد؛ هم توبازنده اى هم من.
واما وخوشا که درزندگى همواره رفته ام وهمواره رسيده ام لحظه به لحظه وعاشقانه.
باورنمى کنيد؟ اما کاش باورکنيد.
دوستدارهميشگى شما
سعيده
