DEL NEVESHTEHHA
یا حبیب
پاینده باد ایران وایرانی
وزنده بادا جوانان پاک نهاد این سرزمین
سلام ودرود برتمامی شما عزیزان .
دردل نوشته قبلی یک " ویرگول" اززیرقلمم دررفت و حواسم را جا گذاشت وگریخت که درنتیجه دوعبارت ( در بزم خدا ، ابلیس را خاسرشد) بهم پیوست وغلط ونامفهوم شد. که پوزش مرا بپذیرید .
دوستان ، این بارهم با رخصت شما یکی ازدل نوشته های پیشین ام را که چندی قبل درخبرنامه جامعه یاوری چاپ شده ، دراینجا می آورم .
وسپاسگزارمی شوم ؛ اگرنظرخود را درمورد " شعار" برایم بنویسید .
حق یارتان
دوستدارهمیشگی شما
سعیده
هوالحق
خوبی ، خوب بودن ، انسان بودن ودر یک کلام آدمیت هنر نیست که وظیفه است وپایان ناپذیر .
هنر آن است که اگر با تقوایی ، نیکی میکنی ، انسان هستی و در هر شرایطی انسان می مانی خودت را تافته جدا بافته ندانی ، برسرعالم وآدم منت نگذازی وخود را دراوج
آسمانها و دیگران را سوسکهایی بی مقدارنبینی که باید بزرگواری کرد وبا سکوت واشمئزازازکنارآنها گذشت !!!
نه این آدمیت نیست ، اگر« آدمی » و اینگونه هم نمی اندیشی اینجا است که واقعاً« هنرکرده ای » پس خوشا بحالت .
بعنوان نمونه، مطلب بالا شعاراست یا حقیقت؟ اگرشعاراست و بی محتوا و توخالی وتکراری ، پس چرا دل را خوش آید؟ که پوچی و کسالت را در دل جایی نیست.
واگرحقیقت است، چگونه عمیقاً باورش نمی کنیم و بی اعتنا از کنارش می گذریم وگاه به سخره اش هم می گیریم ؟!!!
ازنگاه من دلیلش دوگانه است . اول اینکه قریب به اتفاق ما افراد بشر( درهرمقامی و مکانی و زمانی) یک ازهزارآنچه را که در طول زندگی مان میگوییم ؛ صادقانه و خالصانه باور نداریم و به عمل درنمی آوریم . چرا ؟!! نمی دانم . وکس هم نمی داند.
این چرا ، از آن قسم پرسش های بی باسخ است که بسیار تا بسیار درباره اش سخن رفته و می رود . اما چون زبان وقلم
اغلب این گفته ها و نوشته ها " رطب را خورده ومنع رطب کرده اند " ، راه به جایی نبرده اند واین پرسش همچنان عقیم و بی پاسخ مانده است .
و دوم اینکه آدمیزاد دو پا در همیشه تاریخ و بویژه دراین روزگار، آنچنان همه چیز را درهمه چیز درهم آمیخته و مخلوط کرده و مفاهیم معنوی و حتی مادی را چنان تحریف و بی هویت نموده که حتی تشخیص و تمییز بدیهیات نیز امری دشوار و صعب گشته است !!!!!
حال ، دراین آشفته بازارکه بلاتکلیفی و سردرگمی به ستوه ات می آورد ؛ حیران می مانی که: چاره چیست؟ راه کدام است؟ حقیقت را کجا باید پی گرفت؟ و دروغ و ریا و تظاهر را چگونه باید مچ گرفت؟ وجدایی سره ازناسره را چه غربالی ست؟
ابتدا این فکر را در ذهن مزه مزه می کنی که خود کرده را تدبیر نیست و ذهنت تلخ می شود و دلت می گیرد اما، به یاد می آوری: نا امید شیطان است. پس حتماَ راهی هست حتماً .
برای یافتن " آن راه " جستجو را می آغازی ، اندیشه را به بیکرانه ها جولان می دهی ، ازکهکشان ها وستاره ها و سحابی ها و سیاه چاله ها می گذری ونمی یابی .
به زمین بازمی گردی ، دریا وکوه وکویر وجنگل را درمی نوردی وبازهم نمی یابی . به وادی معنی می روی ، خیمه به خیمه و منزل به منزل همه را سرک می کشی اما ، نمی یابی .
خسته و درمانده وسرگردانی ؛ جایی نمانده که نگشته باشی!!
ولی ناگاه بخاطرمی آوری که خودت را ، جانت را ، روحت را کاوش نکرده ای و شگفت زده ازاینکه کوزه ات را
نادیده و خانه ات را ناگشته و تشنه لبان درپی یار، جهان را پیموده ای!!! دراندرون خویش غوطه ورمی شوی و می کاوی ومی یابی آن دردانه را ، آن گوهر یک دانه را .
وآن ، بار امانتی است که خداوند به انسان سپرده است .
بارامانتی که تمامی کائنات ازپذیرش آن سرباز زدند وانسان دیوانگی و شیدایی کرد و آنرا پذیرفت .
اما سخن ازچونی این " بارامانت " وچرایی این پذیرش وعدم پذیرش خطیراست وبعید وممکن است ره به افسانه زند . زیرا ظرف ذهن انسان را گنجایش همه ابعاد این امانت الهی نیست .
لکن آدمی کنجکاواست وجستجوگرو نیزبه یقین می داند این " امانت " که دراندرون اوست ؛ بیهوده به وی سپرده نشده است .
پس تمامی لشکریان ذهن را فرامی خواند:عقل، شعور، فهم ، فکر، انیشه، هوش، استدلال و... اما آنها اظهارعجزمیکنند وازفرمانش سرمی پیچند ولی آدمی می گوید: ما که به جنگ نمی رویم . من فقط می خواهم ازاین عطیه الهی درحد توانم بیشتربدانم همین .
و با سماجت قوای ذهن را وامیدارد به کاوش ، و می کاود و می پوید تا سرانجام کشف میکند: بعدی ازابعاد " بارامانت" را . که همانا معرفت وشناختی است که انسان دارد .
همان " معرفتی " که انسان را اشرف مخلوقات می سازد و
اگرفاقد آن شود به اسفل مخلوقات تبدیل گردد واگربه
معرفتی که دارد بسنده کند وآنرا گسترش وپرورش ندهد به یقین فاقد آن خواهد شد .
آری ، " معرفت " تنها چراغی است که راه ازچاه می نماید.
تنها غربالی است که سره را ازناسره جدا می سازد .
تنها محکی است که حقیقت را ازدروغ و تظاهرو ریا ممتازمی کند
و تنها تکیه گاهی است که می توان به آن اعتماد کرد .
والسلام
