پاینده هوالمصور
باد ایران وایرانی
وزنده باداجوانان پاک نهاد این سرزمین
با سلام وسپاس وپوزش ازاینکه " به روز" نیستم .
این بار سر آن دارم که از معلول ومعلولیت بگویم .
وبعنوان مقدمه ، شگفتی و دلتنگی ام را ازاین اسم های عجیب وغریب ونامفهوم ونامعنایی که به جای " معلول" مد شده ! وبه کاربرده می شود ؛ فریاد زنم .
فریاد ازنفس تغییراسم نیست . که از" چیزی" است که پشت آن نهفته وزمینه وریشه آن است .
زمینه اش اینکه : متاسفانه ما سطحی نگریم ودرهرمقوله ای فقط سطح وپوسته وقشررا سروکارداریم وبه مغز وعمق آن کمترمی پردازیم ودرطول تاریخ هم بارها وبارها چوبش خورده ایم اما ، بازهمان کرده ومی کنیم .
وریشه اش اینکه : ما تفکرواندیشدن را ازخود می رانیم .
ما فکرکردن را دوست نداریم وتأمل را پسند نمی کنیم .
زیرا " تفکر" کوه کندن مغزاست وتأمل خرمن کوفتن ذهن که بسی شاق تراست ازآنچه فرهاد انجام داد وازکاری که گاونرمی خواهد ومرد کهن .
مقدمه را به متن می کشانم ، با این پرسش که: فلسفه و انگیزه این اسم گذاری ها چیست؟ واثرونتیجه اش کجاست؟؟
آیا برای حل مشکلی؟ برداشتن مانعی؟ ایجاد امکاناتی؟ درمان دردی؟ زدودن غمی ازدلی؟ آسایش تنی ؟ آرامش جانی ؟ و... معلولان را است ؟
ویا هدف ، فرهنگ سازی برای جامعه است ؟ اما ازما قبل تاریخ تا کنون ، کدام " فرهنگ " غنی ومانایی به صرف حرف زدن ویا بازی با کلمات ساخته شده است که این یکی بشود ؟
ویا نه ، بازهم همه راه ها به رم ختم می شود ومی رسد به همان دوهمزادی که هرمعلولی ازتولد تا مرگ با خود دارد؟
یعنی: " ترحم" و" کودک انگاری" .
ترحمی که بند نافمان ، می برد وسنگ قبرمان ، می تراشد .
وکودک انگاریی که اگرنابغه دهرباشی ، شهره شهرباشی ، قارون باشی ، هارون باشی ، ازچنگالش خلاصی نداری .
وازنگاه همه ( ه م ه) طفلی بیش نیستی که: قیّم می خواهی . که: شرط اول انجام امورمربوط به تو(هرچند جزئی وپیش پا افتاده) ، نظرخودت نیست بلکه نظر کسی دیگراست " ولوآن دیگری خود، مخالف این نوع رفتارباشد ویا خدمتکارتو باشد " .
که: حتی انجام کارهای روزمره ( مانند انتخاب وخرید لباس) توسط تو، موجب حیرت دیگران وتحسین تومیگردد.
که: ترا حرمت واحترام نیازنیست و واجب ، بچه ای وبچه هم که حرمت واحترام چه می فهمد وچه می خواهد .
که: خنده توذوق وشوقی کودکانه بیش نیست .
که: تونمی توانی یک دوست واقعی وبی واسطه داشته باشی واگرچنین شود ، هم مایه شگفتی است وهم اینکه بدون شک
آن دوست یا ترا ترحم می کند ویا وجه المصالحه ات قرار داده است وتوهم یا نمی فهمی یا به رونمی آوری تا ازاو محبت را گدایی کنی .
که و که و که وو.........
پس درجایی که یک اسم گذاری ساده را " که مطمئناٌ نیاتی خیررا پشتوانه داشته است" بدلیل سطحی نگری وعدم تفکر ، ترحم وکودک انگاری رقم بزند ؛ دیگرتعجب را مکانی نیست اگرما معلولان ازابتدائی ترین حقوق شهروندی وحتی حقوق انسانی خویش محروم باشیم .
چرا که ضحاک معلولیت بخودی خود چنان بیدادگر، ویرانگر، شکنجه گروغارتگراست که کاوه آهنگری باید تا اورا به زنجیرکشیده ومهارکند وویرانی ها وغارت های وی را ترمیم وجبران نماید .
اما زهی تأسف که ضحاک را دومارهم بردوش است که ترحم وکودک انگاری ، نام است .
که خوراکشان: هویت، شخصیت، خلاقیت، عزت نفس و اعتماد بنفس معلولان است .
مغزشان می خورند وروح شان می کشند .
حال وبه هردلیل ، اگر" کاوه های آهنگری" نیستند که ضحاک مهارکنند وخرابی هایش جبران ، دست کم می توان
آن دو" مار" را سر، کوبید وشخصیت و روح و روان معلولان را ازشروخطرآنها درامان داشت .
نمی توان ؟؟؟
واگرمن برخلاف اصول قلم وکلام ، دراین نوشتار" تکرار" را تکرارکرده ام !! ازآنجاست که ، مثله شدن جسم را
می توان تاب آورد اما ، به مسلخ کشیده شدن روح وجان و دل را نه .
وجان کلام اینکه ، آن هنگام که ازیک سو، در روستا های دورافتاده ونزدیک افتاده ، درشهرهای کوچک وبزرگ و بالاخره درتهران ، وضعیت معلولان را می نگری ( ازهر جهت وازهرمنظر) ومی بینی که چه مشکلات وموانع صعب ودرعین حال ناجوانمردانه ای سرراه دارند ودمادم با آنها درکلنجارند . وازسوی دیگربی وقفه وبی استثناء ، ازبیان وقلم ودوربین ، حرف وحدیث و وعده وعید وتحسین وتشویق معلولان را می شنوی ومی خوانی ومی بینی ؛ دلت می خواهد که تمام ذرات وجودت زبان شود وبا صدایی رسا ولی آرام بگویی:
ازطلا بودن پشیمان گشته ایم
مرحمت فرموده ما را مس کنید اما ، دراینجا یک " اما" ی بزرگ وتعیین کننده ، شاهد است وحاضروناظرکه شاید بتوان با آوردن " مثالی" آن را تفسیرکرد و منظورش را رساند .
البته کسی که دراین مقال بعنوان مثال آورده می شود ؛ تحفه ای نیست . وآدمی است معمولی مثل من وشما .
وبا هزارویک عیب شرعی وعرفی که فقط به درد همین می خورد که مقصود ازیک " اما " را شرح وبیان کند .
ازوقتی سعیده را شناختم ؛ دو ویژگی دراو یافتم که کاملاٌ متضاد بودند ومتناقض یکدیگررا. وازقضا گویی ریشه های اصلی درخت شخصیت وی را هم تشکیل می دادند . که همراه با رشد سنش این ریشه ها هم محکم تروقطورتر می گشتند.
سعیده این تناقض را حس می کرد اما چونی واهمیتش را پی نبرده بود .
خیلی جوان بود که اندک اندک وبتدریج، تضاد آن دوخصلت توجه اش جلب کرد وبه فکرش فروبرد وبا گذشت زمان وبا عبورازمیان گدازه های سوزان آتشفشان زندگی اش ،
اهمیت وخطیربودن وچونی این تضاد وتناقض را تا حدودی درک کرد . لکن تا به امروزهم این درک ودریافت ، ناقص است وناتمام .
یکی ازاین دو ویژگی ، تسلیم ورضای اوست دربرابر حکمت و خواست خدایش . رضا وتسلیمی بی چون وچرا وحیرت انگیزوبی اجبار. وچنان با دل جان اوعجین که گویی خود ، دل وجان اوست .
که همراه گذرعمر، آگاهی واختیاروشگفتی و شوق اوازاین " تسلیم ورضا" بیش وبیشترگشته است .
سعیده را بسیاربسیار، غم ها وغصه های ناگفتنی است . سعیده را بسیاربسیار، دردها ورنج های نادیدنی است .
سعیده را بسیاربسیار، مشکلات وسختی های جان کندنی است .
اوزیاد می گرید وازعمق جان . اما خیلی خیلی بیشتر می خندد وازته دل وخنده هایش معروف است ومخصوص . اوشاداب است وزنده دل .
دردها وسختی ها را چنان تاب می آورد که خود نیزسردر نمی آورد این تاب را .
وناراحتی را به راحتی تحمل می کند ؛ چنانکه گویی وجود ندارد .
و ویژگی دیگراین که ، اوبسیارسرکش است وکله شق و مغرور . زور وتحمیل را برنمی تابد . دین را گریزان است ومنت را بیزار " چه زیربارش برود ، چه این بار، بردوش دیگری بنهد" . مبارزه طلب است وناترس .
وبرمبنای همین خصلت ، ازکودکی تا این هنگام اورا سعی
براین بوده است که برای انجام هرکاری ورسیدن به هر مقصد ومقصودی :
هیچگاه باد را ، درمسیرقرارنگیرد .
اغلب آب را ، خلاف جهت شنا کند .
گاه وبیگاه دل برآتش زده وازمیانش راه بگشاید .
وهرگزخاک را ، بوسه جقارت وذلّت نزند .
اما کشاکش این تضاد وتناقض ، سعیده را ملالی نبود زیرا اوشراب تسلیم را با سرکه مبارزه درهم آمیخته وازآن معجونی ساخته بود جان افزا . که با نوشیدن دم بدمش ، چنان ضحاک معلولیت اش را درهم کوفته وآن دوماررا خنثی و خوارکرده بود ؛ که درطول عمرش هرگزقادرنشدند که بطورجدی سد راهش شوند یا بسیارآزارورنجش دهند .
وازاین منظراست که:
سعیده ، خود دلسوزی وخود مظلوم بینی را ننگ می داند . وبراین یقین است که : معلولیت جوازطلبکاری نیست . واگرجامعه ومردم ودولت وخانواده ، باید معلول را یاری کنند و مشکلات اش حل وموانع راهش بردارند . معلولان نیزموظف اند ازهرطریق وبه هرشکلی که توانش دارند ؛ خدمت کنند ویاورباشند جامعه وخانواده را .
وبی هیچ شک ، این تنها راهی است که معلولان می توانند
با طی طریقش ؛ آن دومار، سرکوب و آن ضحاک ، مغلوب نمایند .
سعیده ، خود چنین کرده است وکَمَکی ازیقین اش را به عمل درآورده است :
درحد توان خانواده اش را یاوربوده ( که بسیارناچیزاست ، ولی هست) .
وبا پذیرش ساخته شدن فیلم مستندی اززندگیش ویا با شرکت
دربرنامه ای تلویزیونی ، با این امید وانگیزه که اگریک نفر هم ازاین فیلم یا برنامه بهره ای ببرد ؛ وی به هدف خویش رسیده است . شاید توانسته باشد جامعه اش را خدمتی ، هرچند ذره بینی بکند .
وناگفته نماند که حکمت برخوش اقبالی سعیده قرارگرفته بود که خانواده ای نازنین وپدرومادری نازنین ترین داشته باشد تا یاوران همواره وبی ادعایش باشند .
اما زهی تأسف وتحیرکه کم نیستند معلولانی که خانواده و بویژه پدرومادر، نه تنها یارشان نیستند که خوارشان هم میدارند!
پدران ومادرانی که فرزندشان را ننگ میدانند وازوجودش شرم دارند!!!!؟؟؟
واذیت وآزارش را هم دریغ ندارند! البته اگربه آسایشگاه ویا به گوشه ای از کوچه وخیابان تحویلش ندهند!
این گروه معلولان را حساب ، جداست .
ولی آنها هم اگربخواهند ، یارشان خداست .
پس ایشان را نیزتسلیم ومبارزه ، قواست .
واینگونه شد که این تقابل ، نه تنها سعیده ازپا نینداخت وبه بیراهش نکشاند .
بلکه چنانش ساخت وپرداخت که زندگی را ، با تمام پیچیدگی ها ، زیروبم ها وابعاد بی شمارش ، عشق یافت و دیگرهیچ .
وعاشق شد عشق را وپی گرفت معشوق را .
حق یارتان
دوستدارهمیشگی شما
سعیده
