داستان زندگی من
مرد را باشد اگر دردی خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
یا حبیب
با پا به دنیا آمد و7 ماهه ، گریه نکرد. انگارازهمان نخستین لحظات سکوت را ترجیح می داد .
تاخیردر زایمان اکسیژن را ازمغزش دریغ کرد ودرعوض وسخاوتمندانه ، معاولیت را به اوارزانی داشت .
اوگرفتارفلج کامل شد ، معلولیتی بسیارشدید که بدنش را به سرزمینی ملوک الطوایفی تبدیل کرد که هرعضوی نه تنها ازفرمان مغزسرمی پیچید بلکه درست عکس آنرا عمل می کرد!!
یعنی بطورمثال اگردست را فرمان می آمد که تکان نخور، بشدت تکان می خورد ویا چشم را اگرحکم می رسید که بازباش، بسته می شد !!!! و...
ودراین میان تنها ، قوای ذهنی وپای چپش ازمهلکه جان بدر بردند ودراین سرزمین عجیب وبلا زده سالم وطبیعی باقی ماندند .
سعیده اش نامیدند وچند ماه بعد آشکارشد که معلول است و بیچاره پدرومادر، چه ها کشیدند وچه ها کردند بلکه سعیده شان شفا یابد . اما نشد ، که خدا نخواست وحکمت خدا را خود داند و بس . ولی آن دوعزیز، این آرزو را تا پایان عمربردوش حمل کرده وبا خود به خاک بردند .
مادر، مادرانه وپدر، عاشقانه با او می زیستند وکارهایش را انجام می دادند . روشی که پدرتا لحظه مرگ ومادر درحد توانش ، ادامه اش دادند یا آرزوی ادامه اش را داشتند .
وسعیده بزرگ می شد ؛ وزمانی که چگونگی خویش را دریافت وفهمید که معلول است . با همه کوچکی اش ، این رنج را با همه بزرگی اش ، برخود هموارساخت و بسان همزادی ، معلولیت را پذیرفت وبا آن کنارآمد ودرهمان حال نادیده اش می گرفت تا مزاحمش نباشد .
اودرایام کودکی تا توانست " بچگی" کرد وآنجا که درتوانش نبود هرگز، حسرت وغصه وحسادت را نشناخت .
اودر9 سالگی وبا خواهرکوچکترش درس خواندن را آغاز کرد.
آنها با هم مسابقه می گذاشتند. به این ترتیب که یک درس را خواهرش مشق می نوشت واومی خواند وهرکه زودتر درس را تمام می کرد برنده بود اما سعیده برای
اینکه نامردی نکرده باشد ؛ کتاب را سر و ته می کرد و
وارونه اش می خواند تا سرعت خواندن ونوشتن یکی شود .
ولی تا کلاس سوم بیشترنخواند چون ازهمان بچگی ، این خصلت را داشت که اگرکاری را شروع می کرد ؛ باید بتمام و کمال انجامش می داد . وازآنجا که امکان مدرسه رفتن و امتحان دادن برایش نبود ، درس خواندن را رها کرد .
درهمین زمان وبا تلاش وکوششی بی وقفه وعجیب ودوراز چشم همه ( به قصد غافلگیری ) توانست که بنشیند .
سعیده به جوانی رسید . سری پرشوروشرداشت که قرمه سبزی درآن بارگذاشته بودند . دلش دیوانه وشیدا بود و بیقرار. وزبان سرخش ازبلندی اقبال ، سرسبزش را برباد نداد .
اودرجوانی تا توانست " جوانی" کرد وازآن لذت برد ، عاشق شد ، درخانه سخت کارکرد ( گاه ، روزی 14ساعت) ، بسیارمطالعه کرد واندوخت آموخته هایش را . وتا توانست یاری کرد وهمراهی کرد وعشق ورزید خواهرها وبرادرها ( یاوران همیشگی اش) وبچه هایشان را . وفراوان اشتباه کرد ولطمه اش را خورد و حاصلش را برد که تجربه بود .
واینها همه درحالی بود که از10 سالگی اسپاسمی وحشتناک که ازپی آمدهای معلولیت سعیده بود بروجود اومستولی گشت. ودرد وفشاری استخوان خردکن را درتمام شبانه روز
و بویژه درتابستانها، بر وی تحمیل نمود. که علاجی جدی
هم نداشت . تا اینکه بعد از20 سال دارویی یافت شد واین هیولا را کنترل نمود .
ودر32 سالگی تصمیم گرفت که درس بخواند . مهمترین دلیلش این بود که می خواست وارد جامعه شود ؛ تا ازاین طریق هم تجربیاتش را بیفزاید وهم شاید سبب خدمتی شود به مردمش . والبته این کار را خودخواهی می دانست زیرا
باعث زحمت وآزارخانواده وبویژه پدرش می شد ؛ که شد.
وقتی شروع کرد ؛ از4 عمل اصلی فقط جمع وتفریق را بلد بود. در15 سال لیسانش را گرفت ، در رشته ادبیات فارسی. شرح وتفصیل این 15 سال خود، کتابی است ومجالش اینجا
نیست فقط خلاصه اینکه: سعیده نه معلم دید و نه استاد .
نه نوارشنید و نه تست خواند وحتی سعی می کرد خیلی کم سوال کند ومزاحم کسی نشود .
ازابتدائی تا دانشگاه ، خودش وبا کتاب راهنما درخانه می خواند ودرپایان سال یا پایان ترم با پدرش به مدرسه یا
دانشگاه می رفت وبا دانش آموزان متفرقه ویا دانشجویان دیگرامتحان می داد." اوپس ازاخذ دیپلم، درکنکورسراسری شرکت کرد که سال اول قبول نشد وسال دوم دردانشگاه پیام نور قبول شد " . ودرهیچیک ازمقاطع تحصیلی هیچ فرقی با دیگران نداشت وحتی گاهی براوسختنرهم می گرفتند .
وبا همه مشقتی که می کشید ، وهربارکه ازجلسه امتحان برمی گشت ازشدت خستگی ازهوش می رفت. یک بارتقلب نکرد ، یک بار ازکسی سوال نخرید ونگرفت با آنکه بدفعات این امکان برایش بود . چرا ؟ چون تقلب ودروغ و کلاهبرداری را درشأن خود نمی دید .
ودرتمام این سالها همه کارهای مربوط به مدرسه وکنکورو دانشگاه سعیده وبردن وآوردن اورا ، پدر، بتنهایی انجام داد.
بدون آنکه اجازه کمک کردن را به کسی داده باشد .
هنگامی که سعیده لیسانس گرفت ؛ پدر، 77 ساله بود!!!!! و2 سال قبل ازآن یعنی سال76 سعیده ، یکی از زیباترین ، مثمرثمرترین ، پرکارترین ، ودرعین حال دردناکترین و پررنج ترین دوران زندگی خود را آغازید . این دوره زیباترین بود، چرا که نازنین خدای سعیده مثل همیشه ، بیکرانگی لطف و رحمت اش را شامل حال وی کرد ومعجزه ای را به او نشان داد. به این شکل که لیاقت واجازتش داده بود که با همه ناتوانی اش ، چند سال بی وقفه
پدرومادرش را خدمت وپرستاری کند وغمخواروهمدم دائمی شان باشد ؛ به وقت افتادگی وناتوانی ونتهایی آنها . شگفتی این دوره 10 ساله به گفتار درنمی آید پس همان به که دیگرهییچ سخنی ازآن نرود .
واینک سعیده ازخواهرزاده اش خواسته است که این پنجره برایش بگشاید ؛ تا بتواند با مردمش درجای جای ایرانش و درسراسرجهانش ، سخن بگوید وبشنود تا با هم بخندند و بگریند ، دل بدهند و دل برگیرند واندیشه کنند بر درد های فاجعه بار جهان شان .
که دراین روزگار، بزرگترین درد ها :
جهل است ، اعتیاد است ، فقراست وجنگ است .
دوستدارهمه
سعیده
